سبزه چنار

نوشته هایی برای بافت تاریخی گرگان
 
زری ریزه و تانتورای مهربان
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦ : توسط :

 

این تصویر شخصیت اول یک داستان کودک است که قرار است ماجرای کوچکی را در یک فضای محلی در گرگان پشت سر بگذارد. نگارش این کار تمام شده است و در مرحله تصویر سازی قرار دارد.  امیدورام بتوانم نمایشنامه این داستان را هم  با یافتن گروهی که حوصله انجام دادن یک کار خوب و با کیفیت را دارند به روی صحنه ببرم.

فکر می کنم که تولید ادبیات کودکان و بزرگسالان که ریشه در مکان ها و عناصر محلی دارد برای حیات شهری امروز بسیار لازم است. به خاطر سبک جدید زندگی هایمان، خاطرات ما از مکان ها و محلات و حتی عناصر طبیعی مکان زندگی مان در حال محو شدن است و چه آینده ای برای سرزمینی می توان متصور شد که تمام پیوندهایش با تاریخ انسانی و طبیعی اش در حال گسستن است؟

سرزمین های بی خاطره سرزمین های تاریک و وحشتناکی هستند. برای سرزمینی که ساکنان قدیم ترش خاطراتش را به فراموشی سپرده اند و ساکنان جدیدترش خاطراتشان تنها مربوط به مراکز خرید و خیابان شالیکوبی است چه آینده ای می توان متصور شد؟

فکر می کنم تجربه ام در نوشتن "ماجرای عباسعلی و چنار سبزه مشهد" و "سبزه چنار" بسیار راهنمای کارم خواهد بود تا کیفیت کارهای بعدی را را ارتقا ببخشم. متاسفانه قدم گذاشتن در این راه، حرکت کردن در مسیری تاریک، به روش سعی و خطاست...


 
 
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤ : توسط :

 

 

واکنش ها به کتاب کوچک سبزه چنار جالب است. همه در نگاه اول به چهره های آدم های روی جلد خیره می شوند.  بعضی ها دنبال آشنا می گردند. بعضی ها با لبخند به به چهره بچه ها و معلم ها خیره می شوند... به ردیف آدم هایی که کیپ تا کیپ خودشان را در کادر عکاس جا داده اند.  ردیف معلم هایی که که با طمانیه و آرامش نه در ردیف اول بلکه در میان دانش آموزانشان جا خوش کرده اند... ردیف کلاس ششمی هایی که موقر ایستاده اند و کلاس اولی هایی که با نگاه معصومانه  و گاه شیطنت آمیزشان در این تصویر ماندگار شده اند.

این تصویر بلافاصله با قلب ها پیوند برقرار می کند. یک عکس بیجان است اما کسی نمی تواند بی تفاوت از کنارش بگذرد. روح این عکس حس آشنایی را در قلب هایمان زنده می کند که زبان از بیان آن قاصر است...

هیچ عکسی به اندازه این عکس به نظرم مناسب یادداشت هایی برای بافت تاریخی گرگان نیست. بافت تاریخی گرگان  تنها چند ساختمان نیست.  میراث گرانبهایی است که از این آدمها به جا مانده است و به ما اصالت می بخشد. میراث این آدمها دقت به نکات ظریف و طراحی زیبا و راحت ساختمان هایی است که با طبیعت پیوند دارد و از این روست که قدم زدن  و حتی نگریستن به آنها آرامش و شادی پنهانی را در قلب هایمان جاری می کند... این حس الفت بی دلیل نیست... این آشنایی بی حساب نیست... این پیوندها انکارنشدنی است... آفتی که امروز گریبان ما را گرفته است و باعث می شود تیشه به ریشه خود بزنیم  ثمری جز پریشانی و آوارگی نخواهد نداشت. چیزی که امروز از بافت تاریخی به تاراج می رود یک مساله شخصی و خصوصی نیست. تاریخ و  هویت و روح پک سرزمین است که به شکل جبران ناپذیری رو به زوال و ویرانی است...

کتاب سبزه چنار  شماره اول از یک مجموعه سه گانه است که در  52 صفحه و در قطع جیبی توسط انتشارات نارنجستان به چاپ رسیده است. یادداشت ها و عکس های این کتاب  تلاش بسیار کوچکی برای ثبت خاطرات سرزمینی است که هر روز با شتاب بیشتری به سمت بی هویتی پیش می رود. 

سبزه چنار در کتابفروشی شهر کتاب، کتابفروشی دانشجو و کتابفروشی جلالی موجود است.


 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦ : توسط :

یک مقداری نوشتن انسان را آدم می کند. نه اینکه آدم شدن لزوما معنای خیلی مثبتی داشته باشد و نه لزوما خود نوشتن صرف... آدم شدن یعنی ملتفت شدن، یعنی حساب کار به دست آمدن، یعنی متوجه اوضاع شدن... به معنای همه ی این معانی سبزه چنار بنده را آدم نمود. فرآیند عجیب و غریب نوشتن تا به چاپ رساندن یک نوشته - حتی بدون نظر گرفتن مشکلات توزیع و پخش و فروش - انسان را خیلی آدم می کند.

سبزه چنار کتاب کوچکی است که قرار بود شماره اول یک سه گانه باشد اما این که آیا چنین خواهد بود یا نه بستگی به میزان ماندگاری آدم شدن نگارنده دارد. متن نوشتاری کتاب کاملن عمومی است و برای آشنایی اولیه شهروندان با قسمت بسیار کوچکی از تاریخ و فرهنگ گرگان نوشته شده است.

مشروعیت این نوشته 52 صفحه ای کاملن قابل قبول است تا به اندازه ای که سازمان میراث و اینها کمک مالی به آن را مشروط به یک مقداری تغییرات مختصری نموده بود. گرچه ما اعتراف می کنیم که اصلن قصد جسارت نداشته ایم. طبعا وقتی متنی درباره بافت تاریخی یک شهری نوشته شود طبعا یک مقداری درباره سازمان متولی آن خواه ناخواه حرف و سخنی به میان می آید. مثلن شما ببینید در کل این نوشته ی لاغر و کوچک 52 صفحه ای هیچ اسم اداره غله آماده است؟ یا مثلا اسم اداره تربیت بدنی؟ یا اداره رفاه؟ یا تامین اجتماعی؟ خیر. به هیچ وجه. بعد البته یک تعارضی هم پیش می آید. وقتی متنی درباره بافت تاریخی یک شهر نوشته می شود باید از چه کسی تقاضای کمک مالی کرد؟ از اداره غله؟ اداره تربیت بدنی؟ اداره رفاه؟ اداره تامین اجتماعی؟ راه و ترابری؟ حوادث غیرمترقبه؟ با این حال ما بعدا متن را بازخوانی کردیم و با دقت نظر بیشتری خواندیم و دیدیم که چی چی نوشته ایم و متوجه شدیم که خیلی کار ما خنده دار بود و خیلی بی ملاحظگی بود که هم آدم هرجور دلش می خواهد بنویسد و هم بگوید حالا بیایید اسپانسر مالی بشوید. ما واقعا از این بی ملاحظگی خودمان خجل و شرمنده شدیم...

این نوشته قطعا ایرادات فراوانی دارد. پیشاپیش از قصورات پیش آمده عذرخواهی می کنم. همچنین اشکالاتی در صفحه آرایی آن وجود دارد که قسمت کوچکی از آن از جانب تیرغیب است اما بخش عمده اش از بی تجربگی اینجانب ناشی می شود، بدینوسیله پوزش می طلبم.

 

 

 

 


 
شهر بدون طبقه!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ : توسط :

نکته جالب محلات در شهرهای سنتی ایران عدم تفکیک طبقات اجتماعی در آنها بود. ثروتمندان در گروه های انحصاری جدای از فقیران گروهه نمیشدند. در بسیاری موارد فقیر و غنی در یک محله مشترک زندگی می کردند. گاهی اوقات دیوار به دیوار هم بودند.

از کتاب شهرهای ایران

نوشته دکتر مسعود خیر آبادی


 
تاریخ تکرار می شود...
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤ : توسط :

همچنین ........ دیگری که ....... زمان ...... را دیده بود و در دوران ........... نیز این خیابان را می بیند گزارش می دهد که دیگر از جلال و جبروت آن خیابان که با خیابانهای پاریس رقابت می کرد اثری نیست و چنارهای چند صد ساله را بریده اند و بجای آن خیار و گرمک کاشته اند.سردر باغ های ...... را تخریب کرده اند و سنگهای کناره جدول های جوی آب روان را برده اند...

پ.ن1: جاهای خالی را با توجه به اطلاعات خودتان پر کنید. مثلا شاید حتی به جای چنارهای صدساله بتوانید بگویید درخت نارنج های خانه شیرنگی یا هزار تا چیز دیگر و به جای خیار و گرمک بتوانید بگویید واقعا ما خیلی نگاه کردیم اما ندیدیم که چیزی جایش بکارند...

پ.ن 2: برای پر کردن جاهای خالی می توانید به اینجا مراجعه کنید.

پ.ن3: تاریخ همیشه تکرار می شود...

 

 


 
کارشناس خوشگل است یا تار می زند؟
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳ : توسط :

کارشناس اصلن چی است؟ یک انسان مجهول الهویه که هی حرف می زند و به خودش می گوید کارشناس اما کسی حرفش را نمی خرد. بعد آن بقیه هم که طبعا کارشناس نیستند دوست دارند که همیشه علیرغم نظر کارشناسان عمل کنند. کلن کارشناسان همیشه به درد این می خورند که آدم حتما خلاف گفته آنها عمل کند. بر همین اساس شاید اگر کارشناسان زبان اندر کام می گرفتند اوضاع دنیا خیلی بهتر از اینی می شد که الان هست. کارشناسان کاملا دچار اعتماد به نفس کاذب هستند... واقعا آدم چرا باید به حرف کارشناس ها گوش بدهد؟ کارشناسان خوشگلند مگر و یا مگر بلدند تار بزنند که آدم به حرف ایشان گوش بدهد؟

این کارشناسان مجهول الهویه و کریه منظر بی نام و نشان تازگی ها نظراتی درباره بافت تاریخی هم داده اند. بر همین اساس برای تنویر افکار عمومی توضیح می دهیم که دو دیدگاه درباره­ی بافت تاریخی وجود دارد. یک دیدگاه که منظور نظر کارشناسان حرف مفت زن است که منظور نظر ما نیست. دیدگاه دوم درباره بافت تاریخی این است که بافت تاریخی یک جایی است و  یک محله و یا محلاتی است در قلب شهر که قیمت زمینش مفت است و جان می دهد برای اینکه آدم  حتما و به شدت و به ابرام نوسازیش کند و این نوسازان، با صفای قلب و صدق عمل و و  نور درون و شیشکی کشان به نظر کارشناسان – همانی که در خط بالا تعریف کردیم، همانهایی که نظراتشان  به درد عمه شان  می خورد-  بی مزد و منت و بی چشمداشت، در راه رضای او ، به کف دست هایشان تف می زنند و بیل و کلنگ را بر می دارند و زمزمه می کنند:

خانه ای من بسازم، آی خدا، چل ستون چل پنجره...

بالاخره از قدیم و ندیم گفته اند دوصد گفته چون نیم کردار نیست... حالا مثلا کارشناسان هرچقدر دوست دارند بگویند خوب اول از حسین آبادی، حسن آبادی، حاشیه شهری اینا شروع کنید ولی در اراده ایشان خللی نیفتد و بدین نمط و عبث گویی ها سر از رای خویش برنتابند که زره ایشان هرگز پشت نداشت و قومی غریب و عجیب و قوی و سختکوشند بر عکس گروه یاوه گوی کارشناسان... تا چه پیش آید...

پ.ن:  کافه صفا اطلاع داده اند که درختان خانه شیرنگی قطع شده اند و همه انگشت به دهان مانده اند که خوب چرا؟ یک مسابقه نظر سنجی طرح کرده ایم. گزینه مناسب را انتخاب کنید:

الف : مدیریت جدید خواست ثابت کند که شایستگی مسوولیتی که به ایشان محول شده است را دارند.

ب : مدیریت جدید خواسته اند چشم زهر بگیرند از یک سری کارشناس حرف مفت زن ابایی ندارند.

ج : درختان خانه شیرنگی طاعون گرفته بودند و اگر قطع نمی شدند جان مردم به خطر می افتاد.

د : در میراث سه متر برف آمده بود و میراثی ها داشتند از سرما می مردند و چوب برای سوزاندن نیاز داشتند.

ه : خانه شیرنگی اصلا هیچوقت درخت نداشت! به جان خودم!

گزینه دیگری به ذهنمان نمی رسد. ما هنوز البته کاملا امیدواریم که میراث فرهنگی تکذیب کند و یا حداقل اصرار کنند که گزینه آخر صحیح است یا بگویند درختان زیبای این خانه هنوز سرجایشان هستند. ای خدای بزرگ، این امید را از ما مگیر!

 


 
بافت تاریخی، رانده از خودی، مانده از ناخودی
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط :

 

شرایط امروز بافت تاریخی که فرمان اعدامش در یک کمیسیونی تصویب شده است محصول نداشتن پایگاهی است که به طور مصر و مجدانه، با ارائه راه حل و پیگیری های لازم، از حیات این مجموعه به شکل درستی حمایت کند.

گرچه همیشه بافت تاریخی را تاکنون با یورش های جانانه از دهان شیر بیرون کشیده ایم این دفعه به نظر می رسد  شیر دهانش را بسته است، اتفاقی که خیلی دور از ذهن نبود. از هفته گرگان در شهریورماه  تا دیماه در حالیکه ناخودی ها مجدانه خواسته شان را پیگیری کردند خودی ها مشغول کارهای دیگری بودند. کارهایی که در هر صورت ربطی به بافت تاریخی پیدا نمی کرد. مشکل بافت تاریخی با هیجانات زودگذر و تب دار حل نمی شود، راه حل درستی می خواهد که هم به نفع ساکنان بافت باشد و از جان آنها در برابر خطرات احتمالی محافظت کند و هم از موجودیت بافت به عنوان یک میراث ملی حمایت کند. چه کنیم؟ این دفعه شیر لقمه اش را خواهد بلعید؟ و کار خیال نگران ما را یکسره خواهد کرد؟ چه کنیم؟ چه کنیم؟


 
نمایشگاه اسناد تاریخی محرم در استراباد
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ : توسط :


 
برج گرگان کجاست؟
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸ : توسط :

خیلی مسلم به نظر می رسید که گرگان رود از شهر گرگان بگذرد اما نمیگذرد. اما کسی از قبل اخطارهای لازم را نداده بود و من به مدت سه روز در اوقات فراغتم، دنبال گرگان رود در گرگان می گشتم و طبعا انتظار داشتم از شهر گرگان بگذرد و بعد به صورت ذهنی تمام نهرهایی که از شهر رد می شود را با عنوان گرگان رود تطبیق می دادم و تازه دنبال مصب آن در هنگام فروریزش به خلیج گرگان هم می گشتم. در نقشه مفلوک من هم آنقدر نهر و خط و خوط آبی رنگ هست که به نتیجه ای نمی رسیدم. در این بین با اینکه می دانستم نام اصلی گرگان فعلی استراباد است اما باز هم نمی دانم با چه پیش فرضی از پیش آماداه ای، تصور نکردم که گرچه شهر تاریخی جرجان از بین رفته، اما رودخانه تاریخی آن هنوز هم با نام پیشینش به حیات خود ادامه می دهد. الا ای حال پس از حل معما به مدد یک نقشه دیگر که از میان خط و خوط های آبی، گرگان رود را به رنگ سیاه پررنگ ترسیم کرده بود، به این نتیجه مهم و حیاتی رسیدم که رودخانه ها از گزند اقوام مغول در امان مانده اند و کسی هم به فکرش نرسید که برای عدم گیج سازی اسم این رودخانه را بگذارد گرگان رود سابق یا مثلا رودخانه گلستان یا مثلا رودخانه گنبد فعلی... از قرار معلوم فقط مرسوم است نام شهرها تغییر کند...

بر همین اساس شکل گیری چنین دیالوگی در بین توریستهایی که برای بازدید از دومین برج ایران صف می کشند، بسیار محتمل خواهد بود. البته اصل متن به زبان منحوس انگلیسی است اما من نسخه ترجمه شده اش را در اختیار می گذارم:

لیدر تور گردشگری: این برج گرگانه! دومین برج بلند دنیا! ( اینجا لیدر هیجان زده است! منظورش همان دومین برج ایران است)

توریستها – همه یکصدا - وای خدا! چه عظمتی، اما ما فکر می کردیم که برج گرگان آجریه!

- نو نو لیدیز اند جنتلمنز! نه البته برج اجری هم این دوروبرا زیاد هست اما از اینا فقط یکی هست که دومیه!

- براوو! براوو! پس اون برج آجری متعلق به شهر گرگان نیسته؟

- اه یس لیدیز اند جنتلمنز، بات یو نو ایت ایز این د گنبد سیتی!

- اوه! برج گرگان در گنبدسیتی؟ وای؟

- اه لیدیز اند جنتلمنز! این خودش یه داستان دیگه است! اخه گرگان قبلن ها توی گنبد بوده. بعد شهر خراب خوروب شد و از کل شهر فقط یه گنبد آجری مونده بود. مردم یواش یواش به اون شهر گفتند گنبد!  گنبد! و دیگه اسم شهر رو گذاشتن گنبد. بعد این اسم گرگان بی استفاده افتاده بود ورش داشتند گذاشتند روی یه شهری که خودش اسم داشت. اسمش هم بود استراباد. خوب نمیشد که دیوار گرگان داشته باشیم، دشت گرگان داشته باشیم، خلیج گرگان داشته باشیم از همه مهم تر گرگان رود داشته باشیم اما شهر گرگان نداشته باشیم. روی همین حساب استراباد شد گرگان. البته چیزی رو از دست ندادینا! اینو میبینین انگار خود شهر تاریخی جرجان رو دیدین. فقط ازاین برج بلندا نداشت که اونم ما براش ساختیم دیگه.

- وری گود! وری گود! حالا میخواهیم جنگل های باستانی هیرکانی دیدن کرد؟

- آسانسور برج اینقدر شیکه! بیاین ببینین توروخدا!

 

من به عنوان یک ادم متعصب به تاریخ شهر نظرم این هست که حتما از این توریست ها یک امتحان کتبی بگیریم تا مطمئن بشویم گرفته اند مطلب را یا خیر! در هرصورت وجود این برج کمک می کند که این دوتا گرگان را با هم اشتباه نگیریم. مثلا وقتی یکی درباره گرگان حرف می زند می توانیم بپرسیم منظورتون گرگان با برج اجریه یا گرگان با برج دومی؟

البته برج گرگان که 7 میلیارد خرج برداشته و در راستای حفظ صرفا پرستیژ شهری و درد جانکاه بی برجی احداث شده است همچون خاری در چشم است. هردفعه به آن نگاه می کنم و به یاد می آورم با هزینه این برج چقدر از بافت تاریخی می توانست مرمت و احیا بشود. گرچه خیلی این طرز تفکر من مبتذل است اما چه کنم دیگر! وقتی می خواهیم درباره عظمت این برج حرف بزنیم می گوییم برجی که دومین است. و به این فکر نمی کنیم وقتی ابهت یک برج صرفا وابسته به طول آن است ممکن است فردا روزی اعتبارش را برج دیگری که فقط پنج سانتی متر بلندتر است بگیرد. بعد ان نه سالی که داشتیم برج می ساختیم کجا می رود؟ آن هفت میلیارد چی؟ آن خانه هایی که برای همیشه خاک شدند چی؟


 
مرا ببخش... مرا ببخش
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط :

برای تصویر نیمه خروبه ای که امروز از خانه حاجی قاسمی دیده ام تصویرهای دیگر ذهنم را تحت الشعاع قرار داده است... تصویرهای دیگر ذهنم را تعطیل کرده است... می بایست پای رویایم را از  ملک خصوصی دیگران بیرون می کشیدم. بی احتیاطی کردم و پای رویایم را در املاک خصوصی گذاشتم که براین تصور خام بودم که قسمتی از خاطرات تاریخی من است... غافل از اینکه نبود... و من عزادار خانه ای هستم که ان را خانه خودم می دانستم در حالکیه هیچ حقی حتی به یک دانه از سفال هایش نداشتم... من حتی نمی توانم آشکارا عزادار خانه ای باشم که رویای دوباره زنده شدنش دوباره جان گرفتن و دوباره نفس کشیدنش مرا گاه و بیگاه به درب نو کشانید...بازدید هایی که مرا گاه و بیگاه به این امید خام دلگرم کرد که حتما مالک قانونی خانه اجازه نمی دهد خانه خاطرات جمعی ما نابود شود... بازدیدهایی که هربار با این دلهره انجام شد که مبادا خانه حاجی قاسمی دیگر انجا نباشد و من هربار با دیدن قیافه فرتوت نیمه لرزانش خاطرجمع و خوشحال ازاینکه هنوز هست و نفس می کشد می رفتم و امروز مطمئن شدم که شد انچه نمی باید می شد... صدقه سر تمام شدن المان میدان بسیج... به پایندگی هویت های جدیدی که مسوولان شهری مرحمت می کنند و کرور کرور پول خرجشان می کنند و برایمان می سازندشان تا جای پای خاطرات چندصدساله این شهر را بگیرد تا هیبتش مدهوشمان کند که خاطرات سفالی این شهر را فراموش کنیم و عزاردار فروریختن خانه های متروک این شهر نباشیم و غره به هنرمندی هنرمندانه معماران این شهر، به معماری وارداتی نوین این شهر بنازیم... خون خانه حاجی قاسمی و فروغی صدقه سر پایداری این برج برافراشته!

 


 
خداحافظ خانه فروغی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧ : توسط :

قدم زنان گرگان قدیم را طی می کنم، از سبزه مشهد قدم زنان رد می شوم، از مرکز محله دوشنبه ای می گذرم، از کنار خانه هایی که در این محله در حال ساخت است، به سرچشمه سر می زنم، از لای در بسته، به سقف مشما پوش مدرسه تقوی نگاهی می اندازم، به سمت سبزه مشهد می روم و از آمجا راهی میخچه گران می شوم و در کنار تل خاک و آجر خانه فروغی می ایستم. می ایستم. می ایستم. نگاه می کنم. این دفعه واقعن و واقعن ریخته است. این دفعه واقعن آوار است. باران نمی بارد اما بوی خاک در هوا پیچیده است. بوی خاک باران خورده می دهد. بویش را سر می کشم. بوی معصومیت می دهد این خاک. گوشه ای دیگر از تاریخ این شهر معصومانه ویران شد. گوشه ای دیگر از تاریخ این سرزمین برای همیشه مدفون شد. از دست رفت.

سرزمین بی تاریخ، سرزمین تاریکی است. سرزمین خوفناکی است. سرزمین آوارگیست. سرزمین سرگردانیست... و گویا همگی، آگاهانه و ناآگاهانه، کمر به همت خاموش کردن مشعل های تاریخ این شهر بسته ایم، هرکس به طریقی...


 
سوپر سحر کجاست؟
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱ : توسط :

تذکر: این مطب به علت کمبود امکانات ارتباط بسیار کمی به بافت تاریخی گرگان پیدا کرده است اما کاملن به تاریخ بافت گرگان مربوط می شود.

بعضی وقت ها بعضی چیزها بعضی جاها هستند که درواقع دیگر آنجا نیستند. یکی از این مکان ها سوپرسحر بود که همیشه برای ما سوال بود که اخر این سوپر سحر چی است و کجاست که این همه معروف است... و دقیقا هم نفهمیدیم که به عدالت چندم می گویند سوپرسحر. اصلن راستش ما انجا سوپری هم ندیدیم.

از آنجاییکه ما با جد و جهد فراوان و حتی با توجه به مثل جواهرنشان عاقبت جوینده یابنده بود، نتوانستیم به منبع مطلع آگاهمان دسترسی پیدا کنیم و پاسخ این سوال مان را که گمان می بردیم در آستین شان یافت بشود، بیابیم از این رو خودمان دست به کار شدیم تا تشخبص بدهیم سوپر سحر کجاست دقیقن و در این کار از الهامات و تخیلات خودمان استفاده کردیم.

ما اندیشیدیم این سوپری این همه شهرتش را مدیون چه کسی است: سحر یا بابای سحر یا مامان سحر یا قوم خویش نسبی و سببی سحر یا همسر سحر یا محتویات سوپری؟

بعدن ما با تجزیه و تحلیل به این نتیجه رسیدیم که احتمالن آن موقع هایی که زندگی در جنگل عیب محسوب می شد و به دور از تمدن بود، تنها سوپری ان منطقه احتمالن سوپر سحر بود و تنها نشان آبادی در ان منطقه بود و بعد که ما هی متمدن تر شدیم و جنگل های هیرکانی را تا حد امکان به سوی قله های کوه کوچانیدیم، سوپرسحر در میان هیاهوی سوپری هایی که مثل قارچ همه جا پیدا شدند، گم شد اما نامش جاودانه باقی ماند و این نام نیک است که البته باقی می ماند.

اما با این همه ما همچنان نفهمیده بودیم که این سوپری دقیقن کجاست تا اینکه اخیرن اخباری خواندیم و متوجه شدیم که اصولن سوپرسحر به یک منطقه اطلاق می شود و با اینکه نمی دانیم که ایا اصلن این سوپری در حال حاضر وجود دارد یا نه، اما طبق اخبار واصله فهمیدیم که نه تنها سوپر سحر نام یک منطقه است بلکه تپه ای هم به این نام وجود دارد. یا حتی بعدن فهمیدیم که فضای سبزی هم مشهور به فضای سبز سوپر سحر وجوذ دارد که از قضا محل مناقشه است. فضای سبزی که از قضا با چندین فوریت به فروش رسیده است(؟) یعنی چرا؟ یعنی چون فروشش خیلی فوری بود(؟). چون ممکن بود فضای سبز بپلاسد (؟) و یا شاید بیات بشود(؟) و هدر برود و حرام بشود اگر سریع آبش نمی کردند (؟)و از قضا شنیدیم که جمیع فروشندگان اغضای محترم یک شورایی بوده اند (؟)که فروش فضای سبز شهری از اهم وظایف آنان محسوب می شود (؟)

از انجاییکه ما اینقدر عاشق تجارت و پول هستیم و بخصوص که شهرداری از برگزاری دوره های بورس اوراق بهادار حمایت کرده، و  گویا دواطلبانی هم مایل هستند که روش کسب و کار در حوزه فروش فضای سبز را یاد بگیرند، ما فکر می کنیم بد نیست که از این به بعد فضای سبز شهری هم جز اقلام و کالاهای بورسی بشود. بعد ما هی فضای سبز پرورش می دهیم و بعد ان را می فروشیم. واقعن دست برادران و خواهران دست اندرکار درد نکند که ما را در زمینه تولید فضای سبز به آنچنان بی نیازی رسانده اند که حتی می توانیم فضای سبز را واگذار هم بکنیم و تازه به نظر ما همینطور که پیش برود شاید بتوانیم فضای سبز شهری را هم صادر بنماییم به کوری چشم دشمنان.

خداییش عجب فکر بکری می شود چون هنوز چین نتوانسته به پیش تولید فروش فضای سبز شهری برسد اما انگار ما توانسته ایم و واقعا جای غرور و شادی دارد. ما تبریک می گوییم. دست همه درد نکند. ما همچنین شک نداریم که درامد حاصله از محل فروش فضاهای سبز شهری، صرف ابادانی شهر می شود. یک چیزهای لازم و ضروری که شهر نیاز حیاتی به انها دارد را می توان با یک سری چیزهای سوسولی مثل فضای سبز شهری تعویض کرد و البته ما حتم داریم این تبادل به ان یکی مراسم و مسابقه فضای سبز خصوصی و مسابقات انجوری مربوط است. احتمالن می خواهند بازار را بررسی کنند ببینند چقدر دست در زمینه تولید فضاهای سبز وجود دارد.

در حال حاضر به نظر می آید با اینکه ما هنوز نمی دانیم سوپر سحر نامش را از کجا به دست آورده اما دست کم  می دانیم حسن شهرت جدیدش را بدیع بودن رخداد مهم فروش فضای سبز، ان هم از طریق یک مجمع عمومی که شدیدن به مشورت در کارها معتقد است، مدیون است و حتی این اتفاق می تواند در کتاب رویدادهای منحصر به فرد گینه ثبت بشود و مایه عبرت تمامی فضاهای سبز شهری و تمامی شهرداری های شهرهای دنیا بشود تا دیگر افسار فضاهای زبان بسته سبز شهری را به شور نگذارند.   


 
رویایی در سر دارم...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤ : توسط :

آرام آرام در پناه زندگی یاد گرفته ام هیچ چیزی آسان به دست نمی آید... هرچقدر هم آدمهای آسان گیری باشیم ، هرچقدر هم که پوستمان کلفت شده باشد، هرچقدر هم که به روی خودمان نیاوریم و هرچقدر هم که سختی ها را به جان بخریم، وقتی به پشت سر نگاه می کنیم می بینیم که هیچ چیزی بی زحمت به دست نیامده است... برای هر کاری حتی کوچک ساعت ها و ساعت ها زحمت کشیده ایم... الان جایی ایستاده ام که وقتی یکی می گوید این کار را انجام دادم می دانم که پشت همان یک جمله ساده چه پوستی کنده شده است... همیشه قدر دان بوده ام و حالا بیش از هر زمان دیگری قدر آدم ها و زحمت هایی که می کشند را می دانم...

سه جلسه مربوط به مشکلات بافت تاریخی شرکت کرده ام. در خانه ی شفیعی، درموسسه میرداماد و در تالار فخرالدین...

در هرکدام چیزهای بسیاری یاد گرفته ام. که معنای خانه ها فقط معماری نیست... که خاطره ها جز انکار ناپذیری از فضای بافت تاریخی هستند... یاد گرفته ام که فضای تاریخی بافت را کوچه ها و گذرها و تمام خانه هایی که حتی ارزش معماری خاصی ندارند، معنا می بخشند و نمی توان فقط تک بناها را منهای فضا و ظرفی که در آن قرار دارند تصور کرد... یاد گرفته ام که با دیدگاهی جدید به مشکلات بافت تاریخی نگاه کنم. یاد گرفته ام که جسور باشم... یاد گرفته ام که هر قدم کوچکی، قدمی است... یاد گرفته ام اول رویایش را ببافم و بعد همه را متقاعد کنم که این رویا نیست... این عین واقعیت است...

در رویای اولم میدان محله­ی سبزه مشهد را تصویر می کنم که به جای قیر سیاهش، سنگفرش شده است... خانه دور چنار سبزه مشهد را می بینم که با نمایی جدید، یک آتلیه عکاسی است و بچه ها می روند و کنار چنار سبزه مشهد در آن بالا، عکس یادگاری می اندازند... دورتا دور چنار سبزه مشهد نیمکت های چوبی مدور قرار دارد. فواره های حوضی با کاشی ها آبی فیروزه ای، صدای آب را در محوطه می پراکند.  تمام کارگاه های اطراف دوباره نمای سنتی خودشان را یافته اند...  من برای عینی کردن این رویا تلاش خواهم کرد...

گویا هیات امنای امامزاده ی محله ی دوشنبه ای پیشگام تحقق این رویا شده اند... آنها پیش دستی کرده اند و کار را قرار است شروع کنند... و رییس کمیسیون زیست شهری، قول همکاری داده اند و ... من از شادی در پوستم نمی گنجم و بی صبرانه منتظر زدودن قیرهای سیاه محله ی دوشنبه ای و نشاندن چنار در این مرکز محله خواهم بود...

از سخنرانان و برگزار کنندگان این مراسم ها کمال تشکر را دارم. 


 
رویایی در سر دارم...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤ : توسط :

آرام آرام در پناه زندگی یاد گرفته ام هیچ چیزی آسان به دست نمی آید... هرچقدر هم آدمهای آسان گیری باشیم ، هرچقدر هم که پوستمان کلفت شده باشد، هرچقدر هم که به روی خودمان نیاوریم و هرچقدر هم که سختی ها را به جان بخریم، وقتی به پشت سر نگاه می کنیم می بینیم که هیچ چیزی بی زحمت به دست نیامده است... برای هر کاری حتی کوچک ساعت ها و ساعت ها زحمت کشیده ایم... الان جایی ایستاده ام که وقتی یکی می گوید این کار را انجام دادم می دانم که پشت همان یک جمله ساده چه پوستی کنده شده است... همیشه قدر دان بوده ام و حالا بیش از هر زمان دیگری قدر آدم ها و زحمت هایی که می کشند را می دانم...

سه جلسه مربوط به مشکلات بافت تاریخی شرکت کرده ام. در خانه ی شفیعی، درموسسه میرداماد و در تالار فخرالدین...

در هرکدام چیزهای بسیاری یاد گرفته ام. که معنای خانه ها فقط معماری نیست... که خاطره ها جز انکار ناپذیری از فضای بافت تاریخی هستند... یاد گرفته ام که فضای تاریخی بافت را کوچه ها و گذرها و تمام خانه هایی که حتی ارزش معماری خاصی ندارند، معنا می بخشند و نمی توان فقط تک بناها را منهای فضا و ظرفی که در آن قرار دارند تصور کرد... یاد گرفته ام که با دیدگاهی جدید به مشکلات بافت تاریخی نگاه کنم. یاد گرفته ام که جسور باشم... یاد گرفته ام که هر قدم کوچکی، قدمی است... یاد گرفته ام اول رویایش را ببافم و بعد همه را متقاعد کنم که این رویا نیست... این عین واقعیت است...

در رویای اولم میدان محله­ی سبزه مشهد را تصویر می کنم که به جای قیر سیاهش، سنگفرش شده است... خانه دور چنار سبزه مشهد را می بینم که با نمایی جدید، یک آتلیه عکاسی است و بچه ها می روند و کنار چنار سبزه مشهد در آن بالا، عکس یادگاری می اندازند... دورتا دور چنار سبزه مشهد نیمکت های چوبی مدور قرار دارد. فواره های حوضی با کاشی ها آبی فیروزه ای، صدای آب را در محوطه می پراکند.  تمام کارگاه های اطراف دوباره نمای سنتی خودشان را یافته اند...  من برای عینی کردن این رویا تلاش خواهم کرد...

گویا هیات امنای امامزاده ی محله ی دوشنبه ای پیشگام تحقق این رویا شده اند... آنها پیش دستی کرده اند و کار را قرار است شروع کنند... و رییس کمیسیون زیست شهری، قول همکاری داده اند و ... من از شادی در پوستم نمی گنجم و بی صبرانه منتظر زدودن قیرهای سیاه محله ی دوشنبه ای و نشاندن چنار در این مرکز محله خواهم بود...


 
تشست گرگان پژوهی دوشنبه ساعت 5 تا 7 - میرداماد
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱ : توسط :

جلسه گرگان پژوهی با تمرکز بر بافت تاریخی در موسسه فرهنگی میرداماد روز دوشنبه ساعت 5 تا 7 برگزار خواهد شد. عناوین سخنرانی که خیلی دلچسب است... خوش خوشانمان خواهد شد...


 
ماجرای سیدباقر و چنار کنار خانه ی حاجی قاسمی
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱ : توسط :

اگر مایل به دیدن خانه­ی حاجی قاسمی هستید می توانید از آفتاب نهم وارد محله­ی دربنو بشوید. پایتان را که در آفتاب نهم بگذارید خانه­ی حاجی قاسمی را روبه رویتان خواهید یافت. روبه روی این خانه یک محوطه سبز بسیار کوچک قرار دارد که قبلن ها قبرستان محله­ی دربنو بوده است. هنوز هم یکی دو سنگ قبر آنجا مشاهده می شود. اما یکی از سنگ قبرهای جالبی که آنجا وجود دارد یک سنگ  به شکل کاملن نامتعارف است. قبلن ها که من این سنگ قبر را می دیدم تصور می کردم این سنگ قسمتی از طراحی فضای سبز موجود است و اصلن گمان نمی بردم که سنگ قبر یک مرحوم باشد. بعدا یک منبع آگاه اعلام فرمودند که تکه سنگ خرد شده بقایای قبر یکی از مدرسان مدرسه­ی عمادیه معروف به سید باقر است. این سنگ قبر قبلن در پناه یک مقبره بوده است که بعدا یک چناری که آن اطراف زندگی می کرده است در یک روز بادی، روی این مقبره می افتد و پدرش را یعنی پدر مقبره و سنگ قبر را، در می آورد. البته بر اساس شهادت شاهدان عینی، این چنار که به شکل نامتعادلی کج روییده بود یا کج شده بود، به سمت یک خانه­ی مسکونی متمایل بود و براساس تمام منطق موجود، اگر قرار بود بیافتد باید روی همان خانه می افتاد. اما صد و هشتاد درجه برخلاف پیشبینی های قریب به یقین رایج، سقوط کرد.

من اعتقاد دارم که حضور معنوی سیدباقر آن خانه و ساکنانش را نجات داده است... و گویا ایشان چنار را به سمت مقبره­ی خودش کشیده است. برای همین من ارادت خاصی به بقایای قبر سیدباقر دارم و حتما همیشه در گذر از محله­ی دربنو، لبخند زنان کنارش می ایستم و سلام می کنم و برایش فاتحه ای قرائت می کنم...

 

پ.ن1: خانه­حاجی قاسمی از مکان های تجمع و برگزاری جلسات مشروطه چی های گرگان بود. مالک محترم این خانه گرچه دوست ندارند کسی به ترکیب آن دست بزند و دستی به سرورویش بکشد اما تمایلی هم برای تخریب آن ندارند و شیلنگ آب را پای پی های خانه باز نمی گذارند... ما خیلی همیشه از ایشان ممنون هستیم... خیلی زیاد... ما هردفعه که به آفتاب نهم می رسیم با تشویش سرکی می کشیم و از اینکه می بینیم این خانه هنوز سرپاست نفس راحتی می کشیم...

پ.ن2: این عکس برشی از نقشه هوایی شهر در دهه 30 می باشد.


 
پاییز در بافت تاریخی...
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳ : توسط :

دما دمای صبح نور برق روی صورتم می افتد و بیدارم می کند ... آسمان جا به جا روشن می شود... صدای بارش ناگهانی باران سبب می شود تا کنار پنجره بروم... بوی خاک در هوا پخش می شود... صدای رعد همه جا می پیچد...

با خودم فکر می کنم گرگان هم باران می بارد؟ دلواپس می شوم... سقف مدرسه تقوی باز است... کار نصفه و نیمه تعطیل شده است. همه چیز مهیای پاییز است... باران... خانه های نصفه و نیمه... همه چیز مهیای این است که شهریور سال 1391 نزدیکای روز 24 ام دوباره سالگرد ثبت بافت تاریخی غریبانه خودش را به رخ ما بکشد... همه چیز مهیای آماده سازی فروریختن خانه کاویانی و مدرسه تقوی است... باران ... سقف های نصفه و نیمه کاره رها شده...

قبلن ها که باران می بارید فقط نگران لباس های خشک روی بند می شدم... قبلن ها که باران سرزده می بارید مامان از توی حیاط صدا یمان می کرد و می دویدیم تا لباس ها و ملافه ها و سبزی خشک ها و پرها و فرش ها را جمع کنیم... امسال پاییز که باران ببارد یاد خانه های بافت تاریخی هم خواهم افتاد... چندتایشان تا حد مرگ از باران های پاییز سیراب خواهند شد؟ یاد سفال های جمع شده از روی سقف ها خواهم افتاد... بهار که بشود چندتایشان دیگر سقف نخواهند خواست؟...

با خودم فکر می کنم سازمان میراث فرهنگی اهداف بلند مدتش چیست؟ دقیقن دم دمای پاییز سقف خانه ها را جمع کرده تا چی بشود تحقیقن؟

پاییز امسال دیگر باران برایم معنای همیشگی را نخواهد داشت...دیگر مانند همه ی پاییز های عمرم از باران لذت نخواهم برد...

پ.ن: دوربین عکاسیم را برداشتم تا با خانه ی فروغی وداع کنم. یک روزی آن زمین صاف صاف می شود. یک روزی به زودی بولدوزرها بی شرم سر می رسند و مقداری دیگر از زیبایی های به جا مانده از این شهر را شخم می زنند و می روبند...  روزی به زودی کلنگ ها و بیل ها از راه می رسند و با شادی بر روی هویت تاریخی این شهر بنایی غریب خواهند ساخت... روزی به زودی خانه فروغی را برای همیشه فراموش خواهیم کرد و اما سیاهیش... برای همیشه به روی زغال خواهد ماند...


 
خانه فروغی هم فروریخت..
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢ : توسط :

خبردار شدیم در آستانه ورود به روز گرگان و نیز نزدیک شدن به 24 شهریور یکی دیگر از خانه های تاریخی این شهر برای همیشه از صحنه محو شده است و به یکی دیگر از جنجال های همیشگی بین همه بین مالکین خصوصی... بین دوستداران هویت تاریخی این شهر و سازمان میراث فرهنگی خاتمه داده است...

در این بین... در آستانه نزدیک شدن به 24 شهریور... هشتادمین سالگرد ثبت بافت تاریخی گرگان نابود شدن یک اثر تاریخی دیگر به طنز ظریفی می ماند... سازمان میراث فرهنگی در این روز چه چیزی را قرار است جشن بگیرد؟ میراثی که نتوانست حفظش کند؟ و ما انجا دور هم بیاییم تا از چه چیزی سخن بگوییم؟ از کاهلی و بی توجهی چه کسانی سخن بگوییم؟

به نظر 24 شهریور روز مناسبی است برای مرور دوباره بافت تاریخی گرگان... زمان مناسبی است برای توجه میان شکافی که ان روز به عنوان چهل و یکمین اثر ملی ثبت شد تا این روز و ویرانه ها و تل های خاک و چوبی که باقی مانده است...

در این بین به وارثان خانه فروغی که به حقوق حقه خود رسیدند تبریک می گوییم... به حافظان میراث تاریخی این آب و خاک که گفتنی ها را گفتند و آب ها را در هاون کوبیدند و زنهارها را فریاد زندند و خواستند که جماعتی به خواب رفته را از خواب بیدار کنند نیز تبریک می گوییم... و نگاه سرزنش بار و حسرتمند خود را دراین فقدان بی بازگشت به سازمان میراث فرهنگی گرگان می دوزیم...

این مطلب بعدا کامل می شود...


 
قصه باغ سیرکار ... یکی از قدیمی ترین باغ های موجود بافت
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥ : توسط :

پارکینگ ها و باغ ها – قسمت اول

آیا درباغ سیرکار سیر می کاشته اند؟ آیا کسی در جوار این باغ سرکار هم گذاشته شد؟ آیا باغ سیر کار هم با خودش زمزمه می کند دل خوش سیری چند؟ اصلا باغ سیرکار کجاست؟ اصلا باغ های معروف گرگان الان کجایند؟

با خواندن مطلب زیرقسمتی از پاسخ تمامی سوالات خود را خواهید یافت...

 باغ سیرکار که دلایل نامیدنش به این عنوان، در هاله ای از ابهام قرار دارد در واقع باغی است در محله دوشنبه ای که باغ نیست اما قبلا باغ بوده و چون در آن آپارتمانی نروییده  و با اینکه بی دار و درخت است اما همچنان حفظ منصب کرده وعنوان باغ را برای خود حفظ نموده است.

ردپای باغ سیرکار در اسناد 300 سال پیش هم مشاهده می شود. جاهایی که برای آدرس مثلا ذکر می شده مثلا بنایی در ضلع شرقی باغ سیرکار یا قطعه زمینی در ضلع غربی باغ سیرکار و چیزی در این مایه ها و با اینکه همه عادت داشتند به آن بگویند باغ سیرکار اما در واقع اسم اصلی آن باغ دیلمی بوده است. از اینجا یک نکته خیلی مهم استنباط می شود. آن هم اینکه برای ملت در 300 سال پیش هم مهم نبوده اسم رسمی مکان ها چی چی است و هرچی که راحت بوده صدایش می کرده اند. البته عده ای هم آن یای محترم را بیخیال می شده اند و به آن می گفته اند باغ سرکار.

و اما درمورد وجه تسمیه این باغ... البته به نظر می رسد که  سیرکار اشاره به سیرکاری در این باغ دارد اما این عنوان سرکار را ما نتوانستیم دقیق متوجه شویم دلیلیش چیست. شاید مثلا کسی آنجا سرکار گذاشته شد یا شاید اصلا خود باغ سرکاری بود و آنجا هیچ وقت باغ نبود و یا شاید مثلا یک سرکار آنجا سکونت داشته یا شاید هم آنجا سرکار می رفته اند و شاید هم البته فقط یک اشتباه لپی بوده است.

کاملا منطقی به نظر می رسد که باغ سیرکار هیچوقت هیچ چیزی غیر از باغ نبوده است. یعنی از اول اول اولش فقط باغ بوده است و گرچه چنین سابقه ای هیچگاه تضمین نمی کند که بعدا هم باغ باشد... و ازآنجاییکه دنیا دار مکافات است و نیز به این دلیل که گذر هر پوستی به دباغ خانه می افتد گذر این باغ به دایره پارکینگ سازی شهرداری گرگان رسیده است و ایشان در پی یک تفکر پارکینگی باغ سیرکار و به قولی سرکار را به زودی به یک پارکینگ پرکار تبدیل خواهند نمود.

و باغ های دیگری بوده که معاونت پارکینگ سازی حتما خیلی متاسف می شودو خیلی دلش می سوزد که چرا دیگر نیستند که در آنها پارکینگ کشت کند.

باغ هایی از جمله باغ های زیر:

آلوچه باغ در ملل، باغ چهل ستون در سرپیر، باغ های سنگ رقه در میرکریم، باغ هایی در گذر میخچه گران، باغ مصلی در سرچشمه، باغ پلنگ در سرخواجه، مجموعه باغ های حدفاصل میدان شهرداری تا کاخ یعنی همان باغ های عمارت آقا محمدخانی، باغ زردگلی اطراف امامزاده عبدالله. یادشان گرامی و جایشان در خاطرات سبز باد.

پ.ن1: در راستای نگاه خیره ی ما به نیمه ی پر لیوان، تشکر ویژه این متن نثار دایره پارکینگ سازی شهرداری که لطف نموده و پارکینگ در دست احداث را طبقاتی نساخته است.

پ.ن2: قسمتی از خاطرات بجا مانده از آلوچه باغ را در اینجا بخوانید.

پ.ن3: در راستای شعارانتقاد با پیشنهاد، ما یک پیشنهاد سازنده داریم. مثلا ما همانطور که باغشهر داریم چرا باغ پارکینگ نداشته باشیم. بعد قسمت های ماشین رو را آجرفرش کنیم بعد مابینش را گل و مل بکاریم بعد به جای آن نوارهای سفید مرزبندی درخت بکاریم بعد چند تا حوض با کاشی های فیروزه ای هم بسازیم آن وسط به عنوان کارواش و بعد اسمش را بگذاریم باغ پارکینگ سیرکار یا حالا سرکار... این طرح انحصاری سبزه چنار است. هرگونه الگوبرداری یا استفاده ماده و معنوی از این طرح منوط به اجازه کتبی و رسمی می باشد وگرنه پیگرد قانونی دارد.

پ.ن4: الهام بخش این نوشته خبری بود در وبلاگ حامیان بافت تاریخی گرگان.


 
برای بافت تاریخی گرگان...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠ : توسط :

سبزه چنار در مدت زمانی که تعطیل بود در واقع اصلا تعطیل نبود و شدیدا درجریان بود تا راهی برای حیات مجدد خود بیابد. سبزه چنار بسیار مایل بود تا تبدیل به وبلاگی برای اخبار بافت تاریخی گرگان شود و چون در خود از بسیاری از جهات شایستگی و قابلیت های لازم برای این کار را نمی دید ازهمین رو به یکی دونفرکه شایستگی و اطلاعات لازم را داشتند مدیریت این وبلاگ را پیشنهاد نمود اما مقبول نیفتاد... همچنین به یکی دونفر دیگر پیشنهاد کرد که نویسنده همکار باشند و هفته ای یک بار مطلب برای این صفحات سپید بیابند و دوهفته یکبار نشستی داشته باشند و مسائل را بررسی کند و ازاین قبیل امور... اما باز ناموفق بود... تا اینکه خیال سبزه چنار راحت شد که ادامه حیات این وبلاگ میسر نیست و ... اما چند روز پیش در کمال خوشوقتی با به روز شدن وبلاگ جمعی از حامیان بافت تاریخی گرگان مواجه شد و بسی شاد گشت.

وبلاگ سبزه چنار زین پس مطالب به روز شده در این وبلاگ را با ادبیات خاص خود و اضافه نمودن عکس و پی گیری اخبار مندرج در آن، دوباره نویسی خواهد کرد و همچنان امیدوار است که در آینده نویسندگان همکاری بیابد و صاحب هیات تحریریه شود و...

سبزه چنار همچنان از تمامی کسانی که قدم زنان و تفرج کنان از اینجا می گذرند می خواهد که اگر دستی به قلم دارند مطالب، اخبار، عکسها و نوشته های خود را در اختیار این وبلاگ قرار دهند تا همگی از آن بهره مند شویم.

با تشکر فراوان از مدیریت وبلاگ جمعی از حامیان بافت تاریخی گرگان که ناشناخته و نادیده، ارادتمندیم.


 
← صفحه بعد